دست نوشته های یه دختر تنها
چقدر تنهایی بده
چقدر بی وجدان و بی احساسند کسانی که وارد وبلاگ می شوند و نظر نمی گذارند راز دل با یار محرم هم نباید گفت؛
که تو از ناسباسی انسان نامهربانتر نیستی (ویلیام شکسبیر) دروغ بــه خـوردمـان دادنـد دیـ ـروزی هـ ـا .. سلاممممممممممممممممممممم من برگشتمممممممممم ببخشید چند وقت نبودم دوستون دارم بوسسسسسسسسسسسسس پیش روی من تا چشم یاری میکند دریاست چراغ ساحل آسودگی ها در افق پیداست مثل آتیش تو صحرا / یا که طوفان تو دریا مثل ظلمت توی شب ها / جون به لب موندم و تنها گاهی تنهایی آنقدر قیمت دارد که درب را باز نمی کنم حتی برای “تو” که سالها منتظر در زدنت بودم تنهاییم را به گردن هیچکس نمی اندازم در برهوت بی کسی ، تنها تو همزاد منی ای نازتر از خواب شبم ، آیا تو هم یاد منی ؟ گر بدانم نیستی ، غمی نیست ز تنهایی / اینکه هستی و تنهایم ، غم دارم این شعرها دیگر برای هیچکس نیست نه ! در دلم انگار جای هیچکس نیست غریبانه شکستم من اینجا تک و تنها / دل خسته ترینم در این گوشه دنیا ای بی خبر از عشق که نداری خبر از من / روزی تو آیی که نمانده اثر از من دیر گاهیست که تنها شده ام قصه غربت صحرا شده ام غربت آن نیست که تنها باشی / فارغ از فتنه ی فردا باشی مینویسم نامه و روزی از اینجا میروم از دل کوچه گذشتم از میون جاده ی خیس کاش میشد هیچکس تنها نبود زندگی ام را با تو عوض کرده ام تمام وجود و هستی ام را داده ام تا فقط با تو باشم "تنهایی دوستت دارم" زندگی مال تو... حسرت مال من.... خنده مال تو.... اشک مال من.... خوش گذرانی مال تو.... اما.... تنهایی مال من... وقتی دستهایت را در دست دیگری دیدم وجودم سردشد نه اینکه مرده باشم نه... اخر فقط تو میتوانستی وجود مرا به آتش بکشی اکنون سرد شده ام بدون آتش تو... روزی صد بار با هم خداحافظی کردیم اما افسوس معنای و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد / و برف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم / خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم تو که میدانستی با چه اشتیاقی…خودم را قسمت میکنم فکر میکردم آنقدر از نگاهم بیزار شده ای که دور دور رفته ای… من درد میکشم نقـش یـــک درخــت خشک را

روزی آن محرم اگر بیگانه شد تکلیف چیست؟

امـ ـروز دلــی بـه دلــی راه نـدارد !
بغـ ـل کـن زانـویتــ ــ را محکـ ـم ؛
امشبــ ـــ را هــم بـا بغـ ـض بخوابـ ــــ ...



در این ساحل که من افتاده ام خاموش
غمم دریا ، دلم تنهاست 



گردن هیچکس تاب این همه سنگینی را ندارد !





آنقدر تنهایم که حتی دردهایم
دیگر شبیه دردهای هیچکس نیست 




وسعت درد فقط سهم من است بازهم قسمت غم ها شده ام
دگر آیینه ز من بی خبر است که اسیر شب یلدا شده ام
من که بی تاب شقایق بودم همدم سردی یخ ها شده ام
کاش چشمان مرا خاک کنید تا نبینم که چه تنها شده ام… 


غربت آن است که چون قطره ی آب / در به در ، در پی دریا باشی
غربت آن است که مثل من و دل / در میان همه کس یکه و تنها باشی 

با خیال او ولی تنهای تنها میروم
در جوابم شاید او حتی نگوید “کیستی ؟”
شاید او حتی بگوید “لایق من نیستی”
مینویسم من که عمری با خیالت زیستم
گاهی از من یاد کن ، حالا که دیگر نیستم


من و غم همچون برادر ، دست الفت داده ایم
رشته ی این دوستی محکم کند تنهایی ام

این مسیر بدون برگشت که واسم هیچ آشنا نیست
میخوام آرامش بگیرم من که تو غصه اسیرم
حق من نیست مثل سایه توی تنهایی بمیرم…
در قفس تنهاییم تنها یاد توست
که مرا به اوج همه ی دوست داشتن ها به پرواز در می آورد


کاش میشد دیدنت رویا نبود
گفته بودی باتو میمانم ولی
رفتی و گفتی که اینجا جا نبود
سالیان سال تنها مانده ام
شاید این رفتن سزای من نبود
من دعا کردم برای بازگشت
دستهای تو ولی بالا نبود
باز هم گفتی که فردا میرسی
کاش روز دیدنت فردا نبود …











خداحافظی را زمانی فهمیدم که تو را به خدا سپردم . . .


چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگی هایم ؟ / چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟

خداحافظ ، و این یعنی در اندوه تو می میرم / در این تنهایی مطلق ، که می بندد به زنجیرم

پس چرا …زودتر از تکه تکه شدنم…جوابم نکردی…برای
خداحافظی …خیلی دیر بود…خیلی دیر !!

اما دور شده بودی تا پا به پا شدنت را نبینم…و اشکهای
خداحافظی را !!

تو اما چشم هایت را ببند!
سخت است بدانم میبینی و بیخیالی . . .

در زنـدگی بازی میکـنم
نمیـدانم که بایـد چشم انتظار بهار باشم
یا هیزم شکن پـیــر…





